|
مهاجر زمان زمــــان می گذرد و ما ناچار به هجــــرت!
|
پــــــرده اول>>> من: اصن حال خوشی ندارم اون:[بی تفاوت] کار منو کامل انجام دادی؟ من:
پــــــرده دوم>>> حالم بد شده نشستم زمین بهتر شم... اون: من دیشب بهت گفتم امروز باید کارو انجام بدی تحویل بدم!!!!! من:
پـــــــرده سوم>>> گورکن خاک رو می ریزه... اون: مگه بهت نگفتم کارو باید تحویل بدی!!! الان که وقت مُردن نبود!!! روح من:
نتیجه نوشت>> چرا یه وقتا ما آدما اینطوری میشیم؟؟ * طبق روال نوشت »» دوست عزیز برای تکمیل پرسش نامه اینجا کلیک بفرمایید.
[ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٥ ق.ظ ] [ مهاجر زمان ]
[ نظرات () ]
بوسیدن پدر و مادر شاید این مطلب نگارش زیبایی نداشته باشه اما من بعد خوندش تصمیم گرفتم صبح حتمن صورت ماه پدر و مادرمو ببوسم. چندروزی میشه که درس منو از اونا دور کرده! خدایا یه کاری کن حالا حالا سلامت باشن.... مادرم و تمام مادران زمین روزتون مبارک [ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:۱٢ ق.ظ ] [ مهاجر زمان ]
[ نظرات () ]
شاید اگر انسانیت هم مارک دار بود
خیلی از آدم ها به تن می کردند...!!
* طبق روال نوشت »» دوست عزیز برای تکمیل پرسش نامه اینجا کلیک بفرمایید.
[ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱۸ ب.ظ ] [ مهاجر زمان ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ آرزویم برایت این است : در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن، آرام قدم برداری برای زندگی کردن ] [ Weblog Themes By : Themzha] |